![]() |
![]() |
|
| تاریخ فرهنگ و جامعه |
|
انوشیروان دراز دست در احوال انوشیروان سخن ها زیاد است که ما هم در دانستن آن ناتوان هستیم از جمله در عدل وی که او را از این رو دراز دست خواندند اورده اند که انوشیروان را کاخی بود مداین نام که در سرسرای آن زنگی آویز و آن زنگ بر سلسله ای متصل تا میان شهر و رسم بر این بود که هر کس مشکلی داشت و گله و شکایتی آن سلسله را به حرکت در آوردی و صدای زنگ در هر موقع از شبانه روز در سرسرا می پیچید نوشیروان مدعی را میزبان می شد تا از شکایاتش بشنود. روزی صدای زنگ در سرسرا پیچید و کسی داخل نشد نوشیروان نگهبانان را بخواند و پاسخ خواست آنان گفتند کسی بر دربار مراجعه نکرده است پس نوشیروان امر کرد مسئله بررسی شود و چون بررسی شد پاسخ آوردند که قاطری بر سلسله گیر کرده بوده و صدا از آن ناشی. نوشیروان صاحب قاطر را بخواست همگان را تصور بر این بود که میخواهد به این دلیل که آرامش سلطان را بر هم زده است مجازات کند چون صاحب قاطر را یافتند وی اینگونه عنوان کرد که این قاطر از آن من بود و من آن را طعام میدادم و از بهر من کار میکرد و چون پیر و فرطوت شده است رهایش کردم. نوشیروان خشمگین شد و گفت: آیا این شرط انصاف است که قاطری را که برای تو رنج ها هموار کرده است بی روزی کنی و در شهر رها. همگان از عدل و انصاف نوشیروان به شگفت آمدند و نعره ها برآوردند. خاقانی در این باره میگوید: پندار همان عهد است از دیده ی فکرت بین در سلسله ی در گه در کوکبه ی میدان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:32 توسط محمد دلاوری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من محمد دلاوری اهل و ساکن دلیجان دانشجوی مهندسی مکانیک هستم این وبلاگ را به همه ی بروبچه های گل آریای تقدیم میکنم راستی اگر از تار نمای کسی استفاده کردم سعی میکنم تو پیوندها ازش یادی بکنم مطالب پیوند هاهم هیچ ربطی به من نداره دوست دار شما محمد دلاوری در ضمن یادلوری میکنم که این تارنما ادامه ی تارنما ی www.airianakhashatra.blogfa.com هست
|
|
RSS
|